وقتي بعد از مدتها به وبلاگت سر ميزني يه حس نوستالژيكي داري، ميبيني يه دوراني چه دغدغههايي داشتي كه الان در برابر مشكلات الان مثل يه جك ميمونه.....!!!گاهي اوقات آدم بايد وبلاگش، دفترچه خاطراتش يا هر نوشتهاي كه داره رو غبار روبي كنه و ببينه كه مشكلات ديروز شدند چكهاي امروز؛ خدا كنه مشكلات امروز هم روزي يه خاطره شوند....
پ ن:زندگي خوبه...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 19:59 توسط کوچولوی فهیم
|
دوست دارم به تناسخ فکر کنم از اینکه قبلا هم زندگی کردم و دوباره هم قراره زندگی کنم لذت می برم آن چیزی که خیلی لذت بخش است همین حرکت مداوم و بی انتهایی دنیاست!!!!!!
فکر کن در زندگی قبلی کی بودی؟ من فکر کنم یه اسپانیایی بودم!!!!!!! ولی نمی دونم تو زندگی بعدی کی یا چی خواهم بود!!!!
پ ن: اگر می شد از زندگی قبلی مطلع می شدیم چی می شد!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:51 توسط کوچولوی فهیم
|
هيچ وقت فكر نميكردم به اين كودك فهيم اين همه بي معرفتي بكنم!!! از ئقتي فيس بوك اومده اصلا حال و حوصله اينجا را ندارم ولي نميدانم چرا يكهو دلم واسش تنگ شد!!!
پ ن: فراخي خاطر بر ما چيره گشته.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 23:17 توسط کوچولوی فهیم
|
بعد از سکوت بلند مدت می خوام بگم چند وقتی است که احساس می کنم زندگی خیلی باحال شده هر روز چیز های جدیدی یاد می گیرم و................. خلاصه زندگی الان آن جوری است که در رویا ها باید دید امیدوارم قدر این روزها را بدانم و این روزها را فراموش نکنم تا در روزهای گند زندگی به یاد این روزها بخندم!!!!!!!!!
پ ن: دل همگان بسوزد!!!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 11:13 توسط کوچولوی فهیم
|
امشب يك دقيقه سكوت نوشته محمد يعقوبي را ديدم، وقتي تمام شد تمام تماشاگران حتي وقتي از سالن هم خارج شدن سكوت كرده بودند با تمام احترامي كه آيدا كيخايي و بازيگران اين نمايش براي من دارند ولي اينقدر اين نمايشنامه قوي است كه هر گروهي اجرا كند آدم از لذت زبان به دهانش قفل ميشود.
امسال وارد دومين دهه زندگي خودم شدم فكر ميكنم فقط همين دهه را براي موفقيت وقت دارم براي همين ميخوام تمام تلاش خودم را براي يك پخي شدن شروع کنم يكي از بهترين تجربههاي من در اين دهه جديد اجرا اولين تیاتر دانشجويي است؛قبلا كار دانش آموزي كرده بودم ولي كار دانشجويي صفاي ديگري دارد اجرا تیاتر تنها كاري است كه من را خسته نميكند و تنها كاري است كه مرا وادار ميكند ناهار نخورم!!!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:36 توسط کوچولوی فهیم
|
چند شب قبل گشادي بر من بدجوري قالب شده بود و خواستم كهاز سر خيابانميرعماد در تخت طاووس تا سر شريعتي يك تاكسي بگيرم وقتي
كنار خيابانوايستادم
از دور ديدم كه كه يه پرايد مشكي به من چراغ ميده پرايد كه يكمنزديك شد ديدم رانندهاش زنه... با صدايي نازك
و با عشوه و كاملا زنانه از من پرسيد كجا آقا؟خانم جواني بود و ظاهر خوبي هم داشت من در حالي كه تعجب
از تمام هيكلمنمايان
بود گفتم : سر شريعتي!
خانم: بيا بالا!
نشستم توي ماشين اول احساس كردم عجب انسان نيكوكاري و من هم عجب جوانخوشتيپي كه ما را ميخواد برسونه چند متر
جلوتر 2تا آقاي ديگر هم سوار شدندحالا فكرم عوض شد گفتم يا علي اينا دستشون توي يك كاسه است و ميخواهندمرا لخت كنند كه اگر لخت هم ميكردند چيز
دندانگريي نصيبشان نميشد برايهمين از غرور و سرور به ترس رسيدم با ترس و لرز به خانم گفتم: شما كه
شبمسافركشي ميكنيد
نميترسي؟
صداي نازك زنانهاش در گوشم مانند صداي شير علي قصابهاي يا محمدعلي
كشاورز تو فيلم مادر شد و به من گفت: از چي بترسم
آن وقت من ترسيدم!
به سر شريعتي رسيديم و من 200 تومان دادم و با خودم عهد كردم كه 1-راهيكه ميتوان پياده رفت ..ه ميخوري تاكسي
ميگيري.2-هر خانمي كه بوق زدسوار نشو!3-اينقدر مردم بي پول شدند كه خانمها هم مسافركشي ميكنند و
ازهيچ چيز نميترسند.
پ ن : خدا را شكر سال 88 ميخواهد كه تمام شود عجب سال بدي بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 17:15 توسط کوچولوی فهیم
|
چه خوب قالب عوض شد چقدر چيز ميخواستم اينجا بنويسم ولي قالب قبلي نميگذاشت، از اين بنويسم كه چقدر خوبه كه دوست آدم خوب بشه يا اداي آدمهايي كه خوب شدن را در بياره، درباره اين بنويسم كه چقدر خوبه آدم يك مسوليت را واگذار كنه(همون اخراج شدن را ميگم)،چقدر خوبه امتحانات تمام بشه و چقدر بد كه آدمها كينهها را حفظ كنند،چقدر خوبه دوستاي جديد پيدا كني،و چقدر جديدا دانشگاه خوش ميگذره، و چقدر خوبه تمرين كاري كه عاشقاش هستي!
پ ن: حوصلهام سر رفته امتحانات هم تمام شد ديگه بهانهاي براي دانشگاه رفتن نيست
پ ن1: افكار فيلمسازي ماني حقيقي چند وقتي داره روي مخ من كار ميكنه داره نگاه من را به سينما عوض ميكنه
پ ن2: دوستان جديد عقايد جديد افكار جديد، دارم از كلاس زبان خسته ميشم.
پ ن: پن بيشتر از خود نوشت شد !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 9:53 توسط کوچولوی فهیم
|